تبليغاتX
بی ساز و سلاح


بی ساز و سلاح

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود...

 

مثل ويروس دارند تكثير مي شوند؛تند و تند و اين يعني اينكه فاجعه اي بزرگ در راه است.در هر جاي دور افتاده كه بشود چند وقتي از چشم پليس دور بود،مي شود آنها را پيدا كرد؛لابراتوارهاي تهوع آور كه مرگ توليد مي كنند؛((اكستازي،كريستال،شيشه،كراك و...)).اين روزها خيلي از زير پله هاي متروك و نمور-كه دور از ديد هستند-تبديل مي شوند به آزمايشگاه هاي كوچكي براي توليد مخدرهاي صنعتي؛كارگاه هايي كه مرگ را به مشتريان خود هديه مي كنند.

========================


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت 5:29 قبل از ظهر توسط مست و هوشیار| |

اي هميشه گرامي

 

هميشه مهمانم

 

چگونه اي ؟

 

به چه حالي ؟

 

دگر نمي دانم...

 

نه اينكه فكر كني سبز مانده ام بي تو

 

و یا دوباره غزلهاي سبز مي خوانم ...

 

تونيستي ، چه بگويم ؟

 

هميشه تنگ غروب 

 

دلم كدورت محض است و خيس بارانم

 

قسم به ابرهاي عالم كه هميشه گريانند

 

بيا

 

بيا و برايم بمان كه خوب ميدانم

 

تو هم اسير شدي مثل من در عشق

 

و من كنار تو هميشه مي مانم

 

من كه حفظ ندارم غزل به جز چشمت

 

ببين كه چشم بسته برايت ترانه مي خوانم

 

چقدر دامنه شعر كمتر از عشق

 

و من چقدر در اين گيج و حيرانم

 

درست نيست خداحافظي ...

 

دوباره سلام

 

چگونه اي ؟

 

به چه حالي ؟

 

دگر نمي دانم ...

 

                                                                              خسرو نفر (بهار)

 

نوشته شده در جمعه 1386/12/03ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط مست و هوشیار| |

سكوت خيمه گسسته بود

 

تاريكي سر به شانه ام نهاده بود

 

روشنايي مرده بود

 

در اين تاريكي مي شكفتند گلان

 

مژده مي اوردند تا كه موج غم و تنهايي برهد از اينجا

 

چون خواب شيشه شكست

 

من در روياي خاموش مي دويدم چون نور

 

تا رسم تا هواي خنك ان شب خيس

 

كه در ان رعد مي غريد

 

كه در ان نور در روزنه ي كاه ميرقصيد

 

تا برهانم مرگ را

 

تا نيايد به سراغ نور

 

اين كه نور ميرقصيد

 

 اين كه تاريكي در كلبه ي ذهنم بازي ميكرد

 

اين كه پروانه ي خوابم پر زد

 

همه ي اينها زيباست

 

ولي مرگ نور چيز ديگري است.

 

دلنوشته ای از رومیسا

نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط مست و هوشیار| |

از اونجایی که من یه مدت نبود یعنی بودم ولی جزو عوامل پشت پرده بودم(از همونایی که خیلی زحمت می کشن ولی اسمی ازشون نیست)و الان که اومدم می بینم تنها یه اننفجار مهیبی درست کرده که قیافه ی من شد مثل این لازم می بینم که خدمت دوستان گلم عرض کنم که این متنی که الان می خونید مربوط میشه به بنده یعنی هیچ کس.چون این کار سابقه داشته دوباره لازم می بینم که بگم آخر متن به اسم نویسنده نگا کنید(من هر بار آپ کردم اومدین گفتین مرسی تنها جون)

خوب دیگه بریم سر اصل مطلب



من می ترسم

 

هراسی وصف ناپذیر از اعماق وجودم زبانه می کشد

 

احساسی سرد در من رخنه کرده

 

و از من همچون مرده ای توان حرکت را گرفته

 

گویی دنیا به پایان رسیده

 

دست سردی که نقش سیاهی بر زندگیم می زد

 

اکنون در حال نوازش تنهایی من است

 

دستی بر روی زنجیری می لغزد و ناقوس مرگ را به صدا در می آورد

 

گویی همه در این شهر خفته اند

 

و تنها موجود بیدار شهر مرگ است

 

رویاها و آرزوهایم اکنون در مقابلم صف کشیده اند

 

و همگی لبخندی پیروزمندانه بر لب دارند

 

که حکایت پیروزی آنها در جدال با من است

 

آری در جدال بینمان آنها پیروز شدند

 

آنها توانستند از من بگریزند و اکنون

 

 بر من شکسته لبخندی پیروز مندانه می زنند

 

دیگر صدای زجه های کودکان گرسنه به گوش نمی رسد

 

پیرمردی که کنج خرابه کز می کرد اینجا نیست

 

پسرکی کز سوز سرما دندانش به لب می سایید کجاست؟

 

بر سر دخترکی که برای نان هم آغوش هوسبازان می شد چه آمد؟

 

بر آرزوهایم لبخندی تلخ می زنم

 

آری من نتوانستم هیچ کدام را یاری دهم

 

و اکنون آنها رفته اند

 

به کجا نمی دانم

 

اما اکنون من با کوله باری از دردهایم تنها مانده ام

 

براستی دستان یاری بخش کجایند؟

 

چرا شهر خاموش است؟

 

آیا همه از اندوه نکرده ها فرار کرده اند؟

 

آری همه اینجا را ترک گفته اند از برای دیاری دگر

 

اما من می دانم آنجا را هم ترک خواهند گفت زیرا آنجا نیز کودکی هست

 

آنجا نیز دخترکی هست

 

و آنها نمی توانند دست کسی را بگیرند

 

آنجا نیز خالی خواهد شد

 

همانند آینه ای که از نمودن رخ ما هزاران بار شکست

 



برگی از دفتر تنهایی هیچ کس

 

 

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/04ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط هیچ کس| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط تنها| |


Design By : Night Skin